|
 |
| شنبه بیست و سوم آبان 1388 |
از باران
خیس شدن در کوچه های آب گرفته را یاد گرفتم
از مادر
اینکه به دنیا بیایم
پدرم گفت:
" آسمان در دریای طوفانی هم شنا می کند "
یاد گرفتم
اما تا به خانه برسم
چاله های زمین را شمردم
و فکر کردم
دریا اگر بمیرد کجا خاکش می کنند؟
:" بعد از این همه شمع
در این سرما هم
بخاری
از شعرت بلند نمی شود "
قرار نبود ابر بسازم
تا همه چیز از اول شروع شود
سنگ تولدم را به سینه زدم
برای قبرستان دست تکان دادم
با این همه
اشکم در می آید
تا این همه شمع را خاموش کنم.
از قدیمی هاست لطفا بی پروا نقد کنید
محمرضا ی عزیز هم با شعر تازه ای به روز است... بخوانیدش...
شعری از دوست 12 ساله ام محمدرضا بزرگ زاده
|
 |
| شنبه چهارم مهر 1388 |
از کفنم بیرون می آیم به آسمان می پرم
ابر ها دستشان را مشت می کنند
انگار می دانستند که جای من این جا نیست
به جنگل می روم علف ها مانند نیزه می شوند
درختان به علامت ورود ممنوع تبدیل می شوند
انگار می دانستند که جای من این جا نیست
به کنار رود کوچکی می روم
رودها طغیان می کنند
انگار می دانستند که جای من این جا نیست
مرگ مرا صدا میزند
باید به خانه ام برگردم.
وبلاگ محمدرضا ی عزیز
شهر 1
|
 |
| جمعه بیستم شهریور 1388 |
شهر
سایه ی پیر درختی ست
که باد به بازی اش گرفته و
از سر و کول دیوار های مردم
بالا می رود.

از دوست عزیز و بزرگوارم علی مسعودی به شدت تشکر می کنم برای زحمتی که بابت طراحی این وبلاگ کشید. ممنون علی جون.