تبليغاتX
نا.هم.واری.ها

سخت است اینکه جای خودش باشد

یکشنبه دهم اردیبهشت 1391












مجموعه ی غزل دوست عزیزم محمد رفیعی ست. فکر کنم اگر غزل دوست دارید باید یک سری به غرفه های ابتکار دانش و شانی در نمایشگاه بزنید و بخوانیدش...

چشمانت آفتاب دم پاييز!لحن نگاه هايت اگر سرد است

پاييزي و به مهر تو دل بستم ! اينگونه رنگ و رويم اگر زرد است

تاوان در كنار تو بودن را با برگ برگ سبزم اگر دادم

اين تك درخت محكم و پا بر جاست، يك لحظه خم به چهره نياورده ست

زخمي كه سال هاست به تن دارم از دست بادهاي مخالف نيست

اين يادگار مانده به همراهم از لطف باغبان تبر در دست

گفتند: «دور نيست كه مي بيني از حرف هاي گفته پشيماني»

عمري گذشت و روي لب اين مرد تكرار حرف هاي همان مرد است

آغاز من شبيه به پايان بود، پايان من شبيه به آغازم

بايد قبول داشته باشي درد، از هر طرف نگاه كني درد است!



برچسب‌ها: محمد رفیعی

پیرمرد و دریا

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390








از آخرین باری که خواندمش
پیرتر شده
ولی هنوز بدون تکیه به جوان تر ها
می تواند در کتابخانه ام بایستد 

از هیکل تکیده و لاغرش معلوم است
که نه چانه اش مثل هاکلبری فین گرم است و
پر از خیابافی ها ودروغهای کودکانه
و نه حوصله ی فلسفیدن پای یک فنجان چای را دارد
که هفت جلد زمانش را از دست بدهد



مثل یک ماهی چقر است و
به این راحتی ها به دست نمی آید
چین و چروک سطرهاش
پر از حرفهایی ست
که دلی دریایی می خواهد
تا پایشان بنشیند
پر از سوال هایی که بار ها و بارها
مثل قلاب انداخته توی دریا
و بارها و بارها پاسخی بالا نیامده

پیرتر شده وخو کرده به کنج قفسه ای تنها
آنقدر تنها
که می ترسم از دور و برش چیز دیگری بردارم
یک بار یک عاشقانه را آرام از کنارش برداشتم
هراسان به زمین افتاد
و از میان خش خش کاغذی صدایش
شنیدم که می گفت:

" نرفته خدا خودش می دونه که نرفته
حتما یه دفعه دیگه هم به قلاب افتاده
داره یه چیزایی یادش می آد" *


* از متن داستان پیرمرد و دریا با ترجمه ی نجف دریا بندری


بم ...

شنبه چهارم دی 1389


"نگاتیو بم"

رعشه داشت
خاطره ها را خراب کرد
و مردم را قاب گرفت
تا خاک بخورند.

 

به دوستانم قول داده ام یک روز 9 /9 پائیزی بمیرم ...

پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389

 

از کلافگی گرما و اینکه این شعر هیچ ربطی به این روزهای تابستانی ندارد که بگذریم...
روزهای رسوخ جملات امری در دستور زبان عشق... روزهای استیصال بی همراهی و همراهی که سهمیه بندی شده... روزهایی که از هیچ گوشی شنیده نمی شوی و تنها محکومی... چیز زیادی از دنیا نمی خواستم و نمی خواهم اما همان را هم اگر می دهد با درد می دهد...

این روزها و شعرهایی که ربطی ندارند...

 

خورشید

آبروی برگ را می برد

باغبان آروزی رسیده ی درخت را

باران

کاسه ی سقف را لبریز می کند

کلاغی سرخوش می خواند

شاید به کاج ها برسد    

                             نسبم

که اینگونه با پائیز کنار آمده ام

به کلماتم  لهجه ی باران

                                چقدر می آید

فردا

روزنامه ای می خرم

تا به ستون تسلیت هایش تکیه کنم.

جمعه هفدهم اردیبهشت 1389

 

 

 

 

 

 

 

 

این کوچه ی کوچک

خودش آنقدر دلگیر بود

که نیازی به بستن دست هایت نبود

بغضی شدی در گلوی کوچه

آب می شوی در چشمش 

نه اینکه دستت بسته است و 

 نمی توانی آبی باشی  روی آتشش

اینکه می روی و

 نمی توانی برایش دست تکان دهی  

تو را بیشتر یاد روزی می اندازد

که دستت بالا رفت

 

 

 

شعری از دوست بزرگوار و عزیزمان سید مرتضی سجادی

دوشنبه سی ام آذر 1388

 

 

 

 

 

 

 

 خمیازه که می کشم

خاکستری از شهر

خواب می رود در رگ هایم

و سخن می میرد

                       میان دردها و دودها

واژه ها گریزانند

اکنون که دیگر نیستم

زمان بر شانه های شهر می تازد

زمان را چه کسی نگه می دارد؟

زمان رمنده

زمانی که ساعت ها خیابان را

در کنار خلیج لبخند دختری

                                     جا می گذارد

اکنون در این خیابانم:

روبندهای تیره

قنداق های تازه

کوچه های به هم پیچیده

                            ـ مار گزیده ـ

بالای هر خیابان

                       شلاق سوزانی ست

قصابان با تکه ای از ماه

                             چاقوها را صیقل می دهند

مغازه ها

          دروغ های فروشنده را پوشیده اند

ویترینی رنگین

و سایه ها و

               گام ها و

                           چشم ها

قلبی ایستاده

زیر زنگ اشیاء

اشیائی پر از تاریخ

اکنون فرصت است

فرصتی میان آکواریوم زمان

 فرصتی منتظر

                    در جغرافیای دریا

می خواهم تا فرصت هست

                                   چرتی بزنم

تا رگباری افسار سخن را به دست گیرد:

سوزن های باران

پیکری لغزان

فروپاشی سایه های سنگ

                                دنگ

                                      دنگ

                                           دنگ

سینه سرخ ها پرواز می کنند

                                    با فانوس های ساعت

اکنون زمان است

اکنون آغاز...

 

سید مرتضی سجادی


خیال تمام لحظات شاعرانه ام وقتی شاعرانه و صادقانه دوستمان هستی سیدنا...

 

شنبه بیست و سوم آبان 1388








از باران

خیس شدن در کوچه های آب گرفته را یاد گرفتم

از مادر

اینکه به دنیا بیایم

پدرم گفت:

" آسمان در دریای طوفانی هم شنا می کند "

یاد گرفتم

اما تا به خانه برسم

چاله های زمین را شمردم

و فکر کردم

دریا اگر بمیرد کجا خاکش می کنند؟

:" بعد از این همه شمع

در این سرما هم

بخاری

از شعرت بلند نمی شود "

قرار نبود ابر بسازم

تا همه چیز از اول شروع شود

سنگ تولدم را به سینه زدم

برای قبرستان دست تکان دادم

با این همه

اشکم در می آید

تا این همه شمع را خاموش کنم.


از قدیمی هاست لطفا بی پروا نقد کنید

محمدرضا ی عزیز هم با شعر تازه ای به روز است... بخوانیدش...

شعری از دوست 12 ساله ام محمدرضا بزرگ زاده

شنبه چهارم مهر 1388

 

 

 

 

 

 

 

از کفنم بیرون می آیم به آسمان می پرم

ابر ها دستشان را مشت می کنند

 انگار می دانستند که جای من این جا نیست

به جنگل می روم علف ها مانند نیزه می شوند

درختان به علامت ورود ممنوع تبدیل می شوند           

 انگار می دانستند که جای من این جا نیست

به کنار رود کوچکی می روم

رودها طغیان می کنند

 انگار می دانستند که جای من این جا نیست

مرگ مرا صدا میزند

باید به خانه ام برگردم.

 

 وبلاگ محمدرضا ی عزیز

شهر 1

جمعه بیستم شهریور 1388

 

شهر

سایه ی پیر درختی ست

که باد به بازی اش گرفته و

از سر و کول دیوار های مردم

بالا می رود.

 

 

0002.jpg image by neptumancia

 

 

از دوست عزیز و بزرگوارم علی مسعودی به شدت تشکر می کنم برای زحمتی که بابت طراحی این وبلاگ کشید. ممنون علی جون.